
فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محلۀ امیریۀ تهران پا به عرصۀ وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود
چهار برادر به نامهای امیر مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا
پس از اتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت. در همین زمان تحت تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود. کم کم به شعر روی آورد. و دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت. خودش می گوید که " در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "
در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱٦ سال بیشتر نداشت با نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور که ۱٥ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانۀ پدری نیافته بود. پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد. از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست.

می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند
اولین مجموعۀ شعر او به نام " اسیر " در سال ۱۳۳۱ در سن ۱۷ سالگی منتشر می گردد. کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد.
با به چاپ رسیدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت" در یکی از مجلات هیاهوی عظیمی بپا می شود و فروغ را بدکاره می خوانند و از آن پس مورد نا مهربانی های فراوان قرار می گیرد.
" گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند "
در سال ۱۳۳۲ با شوهرش به اهواز می رود. دیری نمی پاید که اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شود
حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳٤ از شوهرش جدا می شود
قانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱٦ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید
" وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
مجموعه های از کارهای فروغ فرخزاد
مجموعۀ شعر
ـ اسیر ۱۳۳۱
ـ دیوار ۱۳۳٦
ـ عصیان ۱۳۳٨
ـ تولدی دیگر۱۳٤۱
و مجموعۀ نا تمام ( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)
هرشب به قصه دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی


مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن ازامواج نور
در زمستان غبارآلود و درد
پدر سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)
ر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341
مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)
سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...
خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)
مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)
آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...
مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.
سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)
شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.
در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...
سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)
اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.
تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.
فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.
در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.
سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...
در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...
تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.
تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.
تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.
سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.
سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من
... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...
و سهراب .... ماندگار شد ....
در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش یافتند .
آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدی آفتابی شود ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری است و می بارد . ای بهاز زندگیم ! بیا ، بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ، بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند . بیا تا کبوترم حرفی برای گفتن داشته باشد ، بیا تا آسمانم آفتابی باشد ، بیا و به این انتظار پایان ده .

***
ازاین روزها متنفرم.چرا که حس میکنم این روزهای پایانی ست .دلم در حسرت دیدار دوباره ات می گذرد.چشمانم اشکبار تر از همیشه از ثانیه ها ایراد میگیرد.
اندوه نبو دنت را چگونه سرایم تو ای تنها صدادر خلوت خاموش دلم.شقایق دلم اشفته تر از همیشه به لبخند نسیم بی اعتنایی می کند .تنهایی سراغ خانه ام را می گیردو دلتنگی چون پیچکی. لجوجانه از دیوار خانه ی دلم بالا می رود.
اینک محراب ابروانت کجاست تا نگاهم در انجا نماز عشق بخواند.بغض غروب دیگر بار کوچه کوچه های سینه ی تنگم را می پیماید.وچهرهام دیگر بار با باران اشکهایم سیراب می شود.
به بهانه ی صفا دادن رویاهای خزان روحم بار سفر را به امید خلاصی از دلتنگی می بندم ولی سنگ یاد تو لحظه های شیشه ایم را در هم می شکند.......
***

کاش می دانستی :
که درون قلبم
خانه ای داری تو
که همیشه ان را با شفق می شویم
و به ان می گویم
که تویی مونس شبهای دلم. . . . . .
***
مثل یک خواب مثل یک رویا در چشمان شبم پر شده ای ، لحظه
خواب رسیده ، لحظه طلوع مهتاب و لحظه غروب سرخ خورشید .
می خوابم و در رویای خیس خواب تو را می بینم . مثل شبها ، مثل
تمام آرزوها ، خواهش دستان تمنا به سوی تو ، ریزش باران عشق
بر سر سرما ، گریز کینه و نفرت از درون قلبها ، مهمانی نور و آیینه
درون کوچه های احساس ، چه خواب شیرینی . من و تو در میان باغ
عشق ، ای کاش سحر نمی شد ، ای کاش قناری در قفس از فرط
تنهایی آواز نمی خواند ، ای کاش افتاب دیروز تلخ ، طلوع نمی کرد و
ای کاش هرگز از خواب بیدار نمی شدم . تو تمام رویای شبهای بی
خوابی منی .

شرمنده از اینکه براتون مطالب نذاشتم
.آخه امتحان میان ترمم شروع شده.ولی در عوض کلی عکس های قشنگ گذاشتم.امیدوارم که خوشتون ا ومده باشه.





























خسته نباشید.

***
نمی خواهم به جز من دوستدار ديگری باشی
برای لحظه ای حتی به فکر ديگری باشی
نمی خواهم صفای خنده ات را ديگری بيند
نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشيند
نمی خواهم کسی نقش چهره ات در خاطرش ماند
نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آميزد
نمی خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستی
نمی خواهم کسی يارت شود در ره مستی
نمی خواهم به جز من يار کسی باشی
گل نازم!نمی خواهم خاروخسی باشی
نمی خواهم کسی با يار من سخن گويد
اگر چه قاصدم باشد که تا پيغام من گويد
نمی خواهم به گورستان رود آن يار محبوبم
مبادا مرده ای زنده شود با او سـخن گويد
***

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت
تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری
است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته
است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه
کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است که مجبوری
آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط
همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی
است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.

فقط برای تو و به خاطر تو می نویسم.

غربت فرياد زد
نفس در حسرت ديدار سقوط مي كند
دلم مي خواست تا د لم بداند
غربت مهربان نيست
تقدير در دفتر روزانه ام
قربت را به غلط با " غ " نوشت !!!
غربت به ياد گار
اسمت را از من گرفت
و من اينجا
يادت را با خودم تا بي نهايت بودن
به همراه خواهم داشت
***
بذار جاده منو با خودش ببره من که هیچ وقت به تو
نمی رسم
پس بذار همراه باد پاییز که داره از راه می رسه
برم تا ردم تو غبارا گم بشه،تو دیگه سراغم رو از
فاصلۀ جاده نگیر
که جاده میره تا من رو به غربت بی تو بودن
ببره،آخه میدونی؟
جاده وفا نداره توی جادۀ غربت همسفری همراه تو
نیست
یا اگر باشه از پشت به تو خنجر می زنه....
***
بهار غربت:
نميدانم چرا اينجا دلم تنگه
نميدانم چرا دنيا همه جنگه
نميدانم چرا عطر گل مريم در اينجا نيست
نميدانم چرا در هر نگاهي غم فروزان است

نشان از آشنايي نيست
بهار انگار در غربت نميرويد
بهار انگار در غربت نميرويد
به که گويم که من نوروز را گم کرده ام امسال
به که گويم که من نوروز را گم ميکنم هرسال
نشان از آشنايي نيست
محبت در نگاهي نيست
آغوش همه سرده دل اينجا پر غم و درده
نميدانم چرا؟
***
تازه از راه رسیده بودم

سريع اين نگاه رو بشكن.فاصله سزاي ما نيست. آخه واسه هميشه
اين جدايي حق ما نيست.من با بودن تو آرزومه
حتي واسه يه لحظه مي ميرم بي تووووو.
نوشتن من يه بهونست يه شعرعاشقونست من برا ت ترانه مي گم تا بدوني كه
باهاتم. تو خود دليل بودنم بي تو شب سحر نميشه .مي ميرم بي تو.
من عشقت رو به همه دنيا نمي دم. حتي يادت رو به كوه و دريا نمي دم.
با تو مي مونم واسه هميشه.اگه دنيا بخواد من و تو تنها بمونيم واست مي ميرم جواب
دنيا رو مي دم. با تو مي مونم واسه هميشه
خاطرات تو رو چه خوب چه بد هك مي كنم توي تنهايي هام فقط به تو فكر مي كنم.
باتو مي مونمن واسه هميشه.
***

کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود
کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و دريا نبود
کاش بودي توا دو دست عاشقم غافل از لمس گل شقايق نبود
کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوزپر سرما نبود
کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي زيبا نبود

یک روز دوباره می آیم : این جمله را خودش گفت
گفت که روزی می آید اما نگفت چه روزی؟
او که قلبم را شکست و رفت روزی دوباره می آید
می آید و به منی که خسته و بی جانم ، جانی دوباره می دهد
و دوباره خاطرات شیرین با هم بودنمان را زنده می کند
می آید و دوباره خاکستر عشق را در دلم شعله ور میکند
به انتظار آن روز نشسته ام تا دوباره بیاید و به این قلب شکسته ام
سر و سامان دهد
می آید تا دوباره عاشقانه بر روی گونه مهربانش بوسه بزنم و دوباره به او
بگویم که دوستت دارم ای بهترینم
بیا که بدجور دلم هوای تو را کرده است... بیا که با یک دنیا محبت و عشق
و یک عالمه دلتنگی و درد دل به استقبال تو خواهم آمد
بیا که عشق بدون ما عشق نیست ، این دنیا بدون ما زیبا نیست
او دوباره می آید تا شبهای تیره و تارم بعد از مدتها ستاره باران شود و
مهتاب مثل گذشته عاشقانه شبهای مرا نورانی کند
به عشق آمدنت این روزهای تلخ بی تو بودن را با همه غم ها و غصه ها
و گریه هایش سپری میکنم تا دوباره روزی بیایی و به منی که خسته از
زندگی ام نفسی دوباره دهی
یک روز دوباره می آیم : این جمله را خودش گفت
می آید و مرا عاشقتر می کند و آن لحظه است که دوباره من امیدواربه
زندگی می شوم و خوشبختی را در زندگی ام تضمین می کنم
بیا عزیزم ، با اینکه قلبم را شکستی اما همچنان درهای قلبم همیشه به روی تو باز
است .... این قلبم به نام تو و تا ابد برای تو هست
بیا و دوباره اسیر قلب بی طاقت من شو
بیا وارد همان قلبی شو که خودت آن را شکستی و ویرانه کردی
این ویرانه قلبم را که خودت با دستهای خودت ویرانه کردی آباد کن
و دوباره مرا که همان کویر تشنه و بی جانم را از باران عشقت سیراب کن
یک روز دوباره می آیم :::: آری خودش گفت که روزی دوباره می آید
می ترسم از عشق تو بمیرم اما روزی که تو می آیی را نبینم
می ترسم آنقدر به انتظار بنشینم و نیایی و آخر سر دیگر مجالی
برای دیدار با تو نباشد
می ترسم از آن روزی که تو خواهی آمد و من دیگر نیستم
آن لحظه هست که می فهمی از عشق تو مرده ام... آری از عشق تو مرده ام
پس تا خون در رگهایم جاری است و جای قلبم در نبود تو خالی است برگرد.
برگرد که دلم بدجور هوای با تو بودن را کرده است
***
رازهاي قلبت براي من بگو تا انها را از شوري شگفت انگيز شعله ور سازم از دلتنگيهايت
برايم بگو تا از انها شوق زيستن براي تو بسازم از هوسهايت بگو از همه شور و شوقهايت
بگوتا سورتمه اي از اشتياق هاي تو بسازم و ان را بر اسب هوس تو ببندم و لگامي نرم و
لطيف به زيبايي انتظارهايت بر ان اسب مي بندم و انگاه تو را با خودم همراه مي سازم تو
را از شوق بودن سرشار مي كنم انگاه همه زيبايي ها را در جامي ريخته به لبهاي تو نزديك
مي كنم تا انها را از عطشها سيراب كنم.

نمیدانی چندین برابر از قبل به قلب مهربان و عاشقت وابسته
شده ام و باری دیگر عهد دیگر عهد سوختن و ماندن را به تودادم.
هنوز رنگ چشمانت در خاطرم مانده و زنگ صدایت در گوشم
زمزمه میکند .. میدانمانتظاربهپایان میرسد و تو را از نزدیک تماشا
مي كنم وبا محبت آميخته مي شوم.ای پاکترین احساس
به یادت آنقدر از اعماق وجود اشک خواهم ریخت تا تو را دوباره
ببینم و تو را باری دیگر در آغوش بکشم و باری دیگر دستان گرمت
را بفشارم و باهمان دستها صورتم را نوازش دهی...


چقدر سخت است سخن دل گفتن با كسي كه دلت بي پروا برايش باز
است
و هيچ پرده اي ميان اسرار درونت برايش وجود ندارد
دلم عجيب گرفته است
انگار لحظه هاي آخر عمر خويش را سپري مي كنم
نفس كشيدن دشوار شده
وچيزي همچون تكه سنگي راه گلويم را بسته است
بعضي ها نامش را بغض مي گذارند
اما اگر بغض بود يك جائي خسته مي شد و مي شكست و مرا آرام مي كرد
اما انگار قصد رهائي ندارد
شيشه نحيف احساس من ديگر تاب تحمل ضربات سنگيني را
كه غم دوري تو بر او مي زند را ندارد
نمي دانم شكست غرور مردانه ام را چگونه از نگاه پرسشگر اطرافيانم
پنهان كنم
وقتي كه تمام وجودم آن را فرياد مي زند

نيمه شب بود و تو در خاطر من
چون هرشب خواب بر چشم ترم مي بستي
در خيال من و انديشه من بودي تو
نه همين شب !همه شبها هستي
خاطرت آرام به انديشه من مي آيد
همره خاطره تو بغض و غرن مي آيد
همه شب حال من اين است نه امشب تنها
گونه تر کردنها !همه بي تابي و شب بيداري
تو کدامين شب از اين حال دلم با خبري ؟
تو چه داني که چه سان ميگذرد ؟
لحظه ها ، ثانيه ها ، بي تو سرکردن ها
کاش ميدانستي ....
.
کاش ميدانستم که اگر باز بگويم با تو
از تو چه پاسخ دارم
کاش ميدانستي که به اندازه اين فاصله ها
من از اين فاصله ها بيزارم
کاش ميدانستم که چه در سر داري
چيست برهان دمي لطف و دمي آزارم
کاش میدانستم
چه بگويم با تو ؟چه بگویم از تو؟به که گویم جز تو؟
تو که هر قصه من میدانی! تو که از احوال پریشان من باخبری
نشنیدی که گفت ؟ که چه کردشمع با پروانه!
نه............... از ان هم بد تر
مست خوابند همه همه لب تر کرده ز پيمانه شب
اين همه مست کجا هوش شنيدن دارد
من در اين خلوت تاريک در اين بند اطاق
اين همه ديوار کجا گوش شنيدن دارد
باکه گویم از تو؟کاش میدانستی...

خدایا آسان بودن دشوار است اسانم کن خداوندا کلام تو بودن دشوار
است بارنم کن خدایا خداوندا آن نیستم که باید آنم کن...
این هم تقدیم به عزیزم که به خاطر اون وبلاگ رو دوباره آپ کرده.

اندکی صبر سحر نزديک است
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پايي خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
* * *
نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريک است
* * *
خنده ای کو که به دل انگيزم
قطره ای کو که به دريا ريزم
صخره ای کو که بدان آويزم
مثل اينست که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمی غمناک است
* * *
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريك است
اندکی صبر سحر نزديک است
***

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است؟ نکند دل ديگري او را اسير کرده است؟ خنديدم و گفتم: او فقط اسير من است ، تنها دقايقي چند تأخير کرده است. گفتم: امروز هوا سرد بوده است، شايد موعد قرار تغيير کرده است. آيينه به سادگيم خنديد و گفت: احساس پاک، تو را زنجير کرده است. گفتم: از عشق من چنين سخن مگوي. گفت: خوابي، سالها دير کرده است. در آيينه به خود نگاه ميکنم،آه! عشق تو، عجيب مرا پير کرده است. راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است
***

فراموشـــی به این آسونیا نیست
امید من دلم از تو جـــــدا نیســت
می خوام تو یاد من عشقت بمیره
ولی ازقـلب من مهرت رها نیست
دارم آتـیش می گـیرم از جــدایی
ولی هیشکی به فکر قلب ما نیست
خــــدایا پس مــیون ایـن همه دل
چـرا حتی یکی شون با وفا نیست
همه دنــیا می دونن ایـن حــدیثو
کـه آرامــش برای عاشــقا نیست
***
بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، بعد از تو عاشقی را بی معنا می دانم
گفته بودم که تو اولین و آخرینی ، ای سرآغازم من پایان را نمیخواهم
می دانی که چقدر دوستت دارم؟ بدان و باور داشته باش که یک دنیا دوستت دارم
این حرفهایم شعار نیست ، دل می گوید و من نیز حرف دلم را مینویسم
بدون تو این دنیا را نمیخواهم ای دنیای من
حالا که آمدی و مرا عاشق خودت کردی ، رهایم نکن
حالا که این قلب مرا از عشقت شعله ور کردی ، آب سرد بر روی آن نریز و مرا
ناامید به فرداهایم نکن
بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باور داشته باش که جز تو کسی را نمیخواهم
تو را میخواهم و آن دستان مهربانت ، در کنار تو بودن را میخواهم و نگاه به آن
چشمان زیبایت ، جدایی و نفرت را نمیخواهم
بدون تو شوقی برای نفس کشیدن ندارم ، تو همنفس منی ، بی تو حسی برای تنها
نفس کشیدن ندارم
ستاره های آسمان شاهد دو چشم خیسم هستند ، دو چشمی که از دلتنگی تو لحظه
به لحظه خیس است ! بدون تو ستاره های آسمان باید به عزای چشمانم بنشینند
بدون تو زیبایی های این دنیا را نمیخواهم ، دریا و نم نم باران را نمیخواهم
دریا را میخواهم آن لحظه که تو در کنارم باشی و دستت درون دستهایم باشد
باران را آن لحظه میخواهم که هر دو با هم خیس خیس بدون هیچ چتر و
سرپناهی
زیر آن قدم بزنیم! بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باورش سخت است اما
من تنها تو را میخواهم

سكوت بود . سكوتي كه اگر خوشايند نبود ، غمگين هم نبود . نه پيچ بود و نه تاب و نه رقص و نه آوايي .
زمين و زمان در غرور سرد خويش مي سوخت . در عصيان .شادمانه خنده هاي تلخ خويش را در تنگناهاي افكار نحيفي كه از زير انگشتانم ميگذرد به سخره ميگيرم .
هنوز در حجم نشانه هاي نامانوس غوطه ورم . هيچ چيزي نيست . هرچه هست هستي سراسر از پوچي است .از تباهي هاي سازنده ويراني و باز هم هيچ . بايد كاري كرد . بايد از كرانه هاي تنهايي خويش گذركنم . بايد به زندگان بپيوندم . بايد رفت .
بلند ميشوم . با خنده هاي تلخ تر از شيريني گناه . هنوز هم سايه ها مبهم اند و نشانه ها تاريك . نشانه هايي كه بودنشان خود گمراهي است . به جلو ، باز هم . سايه اي از دور نمايان ميشود . همين موجود است ؟ اين موجود 2 پا انسان است ؟ يعني در ميان انسانهايم ؟ ديگر مرده نيستم ...اما چرا نشانه ها غريبه تر شده اند و سايه ها نا مانوس تر ؟ چرا واژه ها تغيير كرده اند ؟ چه بوي گندي . بوي تعفن ريا . بوي دروغ مي آيد . سرم درد گرفته . حالم بهم ميخورد . اينجا هم كه خون ريزي است . آن يكي چرا سر ميبرد ؟ چرا خون ميريزد ؟ چرا بي سيرت ميكند ؟ چرا به زنجير ميكشد ؟ چرا صورت كودكي را سرخ مي كند ؟ چرا گريه مي كند ؟؟؟؟
همه جا را كينه به خود گرفته . مرده ها هر چه بودند يك ديگر را نمي كشتند . از خنده هايم مي ترسند . به سراغم مي آ يند ، مرا مي رانند ، آ زارم مي دهند ، به صليب ميكشند و با ز مي كُشند .... نه . نه ديگر نمي ميرم . ديگر فريب زندگي را نمي خورم . بايد بروم . هيچ چيز اين جا آ شنا نيست ، هيچ كس صادق نيست ، هيچ كس ا نسان نيست . بايد رفت ...بايد رفت...

آمد از راه و سراغم نگرفت
رفت اول به رقیبان پرداخت
اشک من دید و کنارم ننشست
دل تنگم به نگاهی ننواخت
دلم از سرزنش عقل شکست
جانم از وسوسه ی شرم گداخت
باز هم در غم او خواهم سوخت
باز هم در غم او خواهم ساخت
گله از دوست ندارم هرگز
شادم از اینکه مرا دید و شناخت !
اگر ابر بودم می باریدم اگر خورشید بودم می تابیدم اگر خدا بودم می آفریدم
تا بدانی که دوستت دارم...
اگر ابر بودی : در انتظار اشکت می نشستم.اگر خورشید بودی :در پرتوت خود را گرم می کردم
اگر باد بودی: چون برگ خزان خود را به دستت می سپردم
اگر خدا بودی به تو ایمان می آوردم
تا بدانی که دوستت دارم
اگر هیچ بودی از تو ابر سپیدی می ساختم.از تو خورشید با شکوهی به وجود می آوردم
ترا نسیم ملایمی می کردم ترا خدایی بزرگ می ساختم
تا بدانی که دوستت دارم
دوست ندارم که بگویم دوستت دارم
دوست دارم که درک کنی

یک نفر...
یک جایی...
تمام رویاهایش لبخند توست
احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه...
پس هر وقت احساس تنهایی کردی
این حقیقت رو به یاد داشته باش که
یک نفر...
یک جایی...
در حال فکر کردن به توست.
***
بهت نمی گم دوست دارم ،ولی قسم می خورم دوست دارم
بهت نمی گم که هرچی بخوای بهت می دم ،چون همه چیزم تویی
نمی خوام خوابتو ببینم ،چون خیلی خوش تراز خوابی
اگه یه روز چشمات پراشک شددنبال یه شونه گشتی گریه کنی
صدام کن، بهت قول نمی دم که ساکتت کنم منم پابه پات گریه می کنم
اگه دنبال مجسمه سکوت می گردی تا سرش داد بزنی ،صدام کن قول میدم
ساکت بمونم ،اگه دنبال خرابه گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی صدام کن
قلبم تنها خرابه وجود توست
***
تقدیم به ستاره ام:
***
تو یعنی گونه های غنچه ای را به رسم مهربانی ناز کردن
تو یعنی کوچه باغ آرزو رابه روی گام یاسی باز کردن
تو یعنی وسعت معصوم دل را به معنای شکفتن هدیه دادن
تو یعنی بوته ای از رازقی را میان حجم گلدانی نهادن
تو یعنی جستجوی آبی عشق تو یعنی فصل پک پونه بودن
تو یعنی قصه شوق کبوتر تو یعنی لذت سبز شکفتن
تو یعنی با تواضع راز دل را به یک نیلوفر بی کینه گفتن
تو یعنی وسعتی تا بی نهایت تو یعنی نغمه موزون باران
تو یعنی تا ابد ایینه بودن برای خاطر دلهای یاران
تو یعنی در حضور نیلی صبح گلی را به بهار دل سپردن
تو یعنی ارغوانی گشتن و بعد هزاران دست تنها را فشردن
تو یعنی مثل شبنم عاشقانه گلوی یاس ها را تازه کردن
تو یعنی حجم رویای گلی را میان کهکشان اندازه کردن
تو یعنی پونه را زیر باران میان کهکشان اندازه کردن
تو یعنی بی ریا چون یاس بودن و یا به شهر شبنم ها رسیدن
تو یعنی انتظار غنچه ها را میان شهر رویا خواب کردن
تو یعنی غصه های زرد دل را به رنگ نقره مهتاب کردن
تو یعنی در سحرگاهی طلایی به یک احساس تشنه آب دادن
تو یعنی نسترن های وفا را به رسم مهربانی تاب دادن
تو یعنی غربت یک اطلسی را ز شوق آرزو سرشار کردن
تو یعنی با طلوع آبی مهرصبور و شوق آرزو سرشار کردن
تو را آن قدر در دل می سرایمکه دل یعنی ترا زیبا سرودن فدای تو شقایق احساس
و رویای بی آغاز سرودن
***
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!
دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.
من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد… دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.
هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است… .
شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم… .
***
اگه می دونستی چقدر تنهام همیشه برام اشک می ریختی
اگه می دونستی همیشه اشک می ریزم هیچوقت تنهام نمیذاشتی

***
بدان که دوست داشتن از عشق بهتر است چرا که جدایی قانون عشق است اما در دوست داشتن جدایی معنی ندارد پس بدان که همیشه و همه جا تو را از صمیم قلب دوست دارم 
تو را براي تو دوست دارم و زندگي را براي نفس هاي تو
اي کاش مي توانستم باران باشم تا تمام غمهاي دلت را بشويم
اي کاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت برويت مي گسترانيدم
اي کاش مي توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمش ابري مي شد باريدن مي گرفت
اي کاش مي توانستم خنده باشم تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم
اي کاش مي توانستم پرنده باشم و تا دور دست ها به کنار تو پرواز مي کردم
و اي کاش سايه بودم تا نزديک ترين کس به تو مي شدم
آري اي کاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم
اين رو بدان که يه عاشق هيچ موقع آبرو نداره ..
بدان عاشق به اميد عشقش زندست ..
بدان يه عاشق ... عاشق کشي بلد نيست ..
بدان يه عاشق هرگز دروغ نميگه . مخصوصا به عشقش ..
اگه عشقت رو دوست داري هرگز بهش دروغ نگو ..
خجالت و غرور رو بگذار کنار ..
اگه دوستش داري بهش بگو به ساده ترين شکل ممکن ..
***
یادته از من پرسیدی عشق رو چی معنی می کنی؟
عشق زیباست. زیباتر از آنچه که تو میدانی. زیباتر از آنچه که من میدانم.
عشق تصور معشوق است در ذهن عاشق.
عشق پیوندی از جدایی هاست.
عشق معنی نگاه های پرشور است.
عشق تفسیر وجود قلبی پر تپش است.
عشق فریادی در سکوت دلهاست.
عشق پنجره ای به دریای محبت است.
عشق حریری از دلتنگیست که قلب را میوشاند.
عشق جاده ای است که قلبها را به هم پیوند میدهد.
عشق رنگی است که خانه ی متروک دل ما را صفا میدهد.
عشق بارانیست بر کویر تنهایی ما.
عشق در همه جا هست. میتوان احساسش کرد.
عشق یعنی تو. عشق یعنی من...
***
عاشقي يعني ساعت ها ايستادن زير برف و بارون و آفتاب براي ديدن معشوق... عاشقي يعني ماه ها مست ديدار بودن... عاشقي يعني خريدن يه لحظه ناز نگاه معشوق ...عاشقي يعني يه نامه براي معشوق كه تو دل سياه شب از سپيدي فردا ميگه ...عاشقي يعني بو كشيدن دست خط معشوق... عاشقي يعني گريه كردن...گريه كردن...گريه كردن ...عاشقي يعني بارها خواب معشوق رو ديدن ...عاشقي يعني هر كجا به ياد معشوق بودن ...عاشقي يعني غرق لذت شدن حتي از صداي نفس هاي معشوق ...عاشقي یعنی...
***
بیا جهان را قسمت بکنیم آسمون ماله تو ابراش واسه من دریا ماله تو
موجهاش واسه من ،خورشید ماله تو ماه واسه من ،اصلا دنیا ماله
تو،تو واسه من
***


وقتی تو نباشی دقیقه ها مرا دوست ندارند و جاده فراموشم میکند .
وقتی تو نباشی ماه از آسمانم کوچ میکند و ستاره ای کلبه تاریک قلبم را روشن نمی کند.
وقتی تو نباشی انتظار بی معناست و سکوت درد مرا نمی فهمد و واژه هایم به پیشواز مرگ احساس می روند و شعرم اشتیا ق بهار را ندارد .
اگر تو نباشی دیگر مهربانی معنا ندارد و صبح ترانه تازه ای نیست و شب هایم همسفر رویا های از یاد رفته می شوند .
گریه لحظه هایم را پر می کند و پاییز به دنبال دستهایم میگردد .
وقتی تو نباشی خیابانها دیگر بدرقه ام نمی کنند و غربت لابه لای ثانیه هایم سایه می اندازد
احساسم در خیابان های دلهره پرسه می ز ند و هر عابری خاطره تو را برایم می آورد .
تونيستي كه ببيني چگونه عطر تو ؛ در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عكس تو ؛ در برق شيشه ها ؛ پيداست
چگونه جاي تو ؛ در جان زندگي سبز است
تمام گنجشكان كه درنبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند ترا به نام صدا مي كنند
تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است طنين شعر نگاه تو درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر هزار چهره به هر لحظه مي كند تصويربه چشم همزدني
ميان آن همه صورت ؛ ترا شناخته ام به خواب مي ماند تنها به خواب مي ماند
چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني گونه با ديوار به مهرباني يك دوست ؛ از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوارجواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو به روي هرچه در اين خانه ست غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني دل رميده من بجز تو ؛ ياد همه چيز را رهاكرده است
غروب هاي غريب در اين رواق نياز پرنده ساكت و غمگين
ستاره بيمار است دو چشم خسته من در اين اميد عبث دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
***

روزهای با تو بودن خوب است، خوبتر از بهشت. خوبتر از بهترین سرنوشتی که میشود رقم زد. این را همه کودکان جهان نیز میدانند. این را نسیمی که هر روز زلف درختان کوچه ما را شانه میزند، میداند و آن شبنمی که هر سحرگاه بر پنجره اتاقم مینشیند.
روزهای با تو بودن از همه پروانهها و از مهتاب و ستارهها قشنگتر است و از همه اشکها زلالتر. این را کلمات مهربان من نیز میدانند و آن مدادی که برای نوشتن نام تو مدام لحظه شماری میکند.
شاید باور نکنی که من از وقتی به دنیا آمدهام، برای تو نوشتهام. من به شوقِ سرودنِ تو شاعر شدهام. من اولین شعرم را قبل از آفرینش زمین برای تو سرودهام. من از سیبها و یاسها بهتر تو را میشناسم و از آبشارها بهتر نام تو را زمزمه میکنم. من راه خانه تو را از پرستوها بهتر میدانم. من زودتر از همه چشمها تو را دیدهام.
ابرها یک عمر میبارند تا آینهها بهتر تو را ببینند. کوهها یک عمر میایستند تا آفتاب هر صبح بر شانه آنها بیدار شود و به تو لبخند بزند و رودها یک عمر میدوند تا به تو برسند. آسمان سرپوشی است تا فرشتهها تو را نبینند و به تو رشک نبرند. درختان به پای یک تار گیسوی تو نیز نمیرسند و هیچ گلی خوشبوتر از تو دهان به سلام باز نمیکند.
روزهای با تو بودن خوب است. خوبتر از همه روزهایی که بی تو آمدهاند و رفتهاند.
نمی تونم اون چیزی که تو دلم داره میگذره رو بهت بگم.می دونی چرا؟چون نمی تونم کلمات رو کنار هم بزارم تا اون حسم رو برای تو تعریف کنم.چون حرف های من این واژه ها نیست.
من یه آدم مرده بودم.آره مرده ای که فقط نفس می کشید زندگی نمی کرد برای زنده موندن.زندگی می کرد برای مردن.به امید روزی که دیگه نباشه. ولی با اومدن تو این مرده دوباره جون گرفته.
داره یه روزنه ای برای بودنش می بینه.اون هم با تو.
می خوام یه چیزی رو بهت بگم و نمی خوام از حرفم ناراحت بشی.نمی دونم چه جوری بگم.راستش رو بخوای میخوام بهت بگم اگه دوست داشتنت از ته دله وفقط برای منه بهم بگو دوستت دارم.
خودت که می دونی این روزا همه از پشت یه نقاب باهم حرف می زنن.این ها رو نشد بهت بگم به خاطر همین اومدم تو وبلاگ برات نوشتم.
این جمله دوستت دارم خیلی معنی ها داره.خیلی وزنش سنگینه.مرد می خواد که این جمله همیشه رو لباش و تو دلش باشه و تکرار کنه برای یک نفر.برای کسی که واقعا دوستش داری ودوستت داره.
می خوام بهت بگم اگه واقعا دوستم داری اگه واقعا از ته دلت من رو می خوای و بدون اون نقاب با من حرف می زنی و بهم می گی دوستت دارم :
این رو بدون تا آخر عمرم باهات می مونم.
فقط بهم پایبند ووفادرا باش
همین.
***
ساده است ستایش گلی ،
چیدنش،
و از یاد برن که آبش باید داد.
چقدر سخته تو چشمای کسی که تموم عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد نگاه کنی به جای این که لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوستش داری چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نتونی بهش بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهش هست دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک
وقتی که خاکم میکنن بهش بگین پیشم نیاد
بگیدکه رفت مسافرت بگید شماره ای نداد
یه جور بگین که اخرش از حرفاتون حول نکنه طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه
دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید
هرچی که خاطره دارم بریدو از بیخ بکنید
نذلرید ازاسم من هم یه کلمه جا بمونه
نمیخوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه
برو آتیش به قلب من نزن ... بذار نگاهت از یادم بره
بذار واسه همیشه قلب من چال بشه و من کلی خاطره
برو نمیخوام ببینی خونه ی من خالی شده
همدم من به جای تو ریگ های پوشالی شده
اون که میگفت میمرد برات دیدی راست راستی مرد
رفتو همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد
بهش بگید نشست به پات بهش بگید نیومدی
بگید هنوز دوست داره با اینکه قیدشو زدی
نشونیه قبرمنوبهش ندین خوب میدونم میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه
( میخوام رو سنگ قبرم اینه باشه طلوعی که خیلی غم انگیز شد
قشنگترین خاطره عمرم غروبی که خیلی دل انگیز شد
رو سنگقبرم بنویس روزی اومد با امید و اخر حالا بدرقه راهش داغی که موندش رو دل مادر ) ***
کجایی مرگ؟!!! کجایی ای تنها حقیقت راستین من تنها می توانم آرزوی آمدنت را بکنم با اینکه دیگر طاقتی نمانده در انتظارت ، نمی توانم به سویت بیایم بالهایم شکسته اند و پاهایم بسته حتی برای سقوط در گودال تاریک گور هم نمی توانم گامی بردارم تنها پنجه می سا یم و ناله میزنم و فرو میروم..... کجایی مرگ؟!!!
خدا جون ...
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی
اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟
من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
به تو که موندگاری.....
|
| ||

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
جز تو دلش را به هيچ کس امانت نداد
هرگز خيانتي به دستان تو نکرد
هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛
با هيچ چشم سياه مستي عوض نکرد
تا آخرين نفس ؛
در انتظار ديدن رويت نشسته بود .
***
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
شب در ميان تاريکي در نور ماهتاب
هر روز در درخشش خورشيد تابناک
هر لحظه در برابر آيينه ي زمان
آن دختر سکوت ؛
در انتظار ديدن رويت نشسته بود
***
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
من خوب می شناختمش
نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود
حتی زمان مرگ
آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب
آن بیقرار عشق
چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود
****

قول میدهم
ديگر کسی را دوست نداشته باشم
حتی به قيمت سنگ شدن
توبه میکنم
ديگر برای کسی اشک نريزم
حتی اگر فصل چشمانم برای هميشه زمستان شود
توبه می کنم
ديگر دلم برای كسي تنگ نشود
حتی چند لحظه (!)
قول می دهم
نام كسي را بر زبان نیاورم
توبه می کنم
دیگرعاشق نشوم

موقع عاشقي فقط يه قول خواستم *که فقط مال من باش*
گفتم:مگه نميدوني اين عاشق حسودي ميکنه؟مگه نمي دوني بوسه زدن برلب غيرو با غير بودن گناهه عشق منو توست؟
بازم جفا،جفا،جفا و خيانت قالب تو چي بود؟ مگه من هموني نبودم
که ميگفتي خورشيد به زيباييت حسودي ميکنه؟حالا چرا اين خورشيد يخ بسته؟
تورونفرين ميکنم آره نفرين ميکنم
که:اي خداي شب عشق، عاشقش کن
نمي دونم چطور تونستي برخلاف احساس و حرفهات عمل کني
تا چند بار تورو بايد درحال بوسيدن اين و آن ميديدم؟؟ تو چي
هستي؟؟
اي که نگاه درنده ات قلبم را شکافت
چرااينقدر برات سخت بود ؟؟؟
خدايا من گداي مسکين درگاه توام
تنها دراوج شکست مراتوپناه بودي

اما امروز فقط برات یه عروسک
شکسته ام!!
تنگ ديدارت هستم اگر چه خودم از درون حصار تنهايي ام برايت
مينويسم از روزها و خاطرات خوشي سخن ميگويم که تو انها را محو
کر ده اي از شروعي مينويسم که پاياني براي ان نيست از ان همه دل
بستگي ها ديوانگي ها ...... باور کن اي مهر بان من که تا ابد چشم
به راه باز گشتت خواهم بود.
***
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه
نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي
توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم.
***
ميدونی چرا وقتی کسی که عاشقش هستی ميميره تو فقط گريه
ميکنی؟چون فقط بهش عادت کردی. ولی اگه واقعا" عاشقش بودی
تو هم ميمردی...
***
بزرگترین اشتباه را زمانی کردم که برای حرفهای فریبنده تو ایستادم.
بزرگترین اشتباه را زمانی کردم به چشمان تو نگاه کردم.
بزرگترین اشتباه را زمانی کردم از تو نشانی گرفتم.
بزرگترین اشتباه را زمانی کردم که به دنبال تو آمدم.
بزرگترین اشتباه را زمانی کردم که دروغ های تو را عاشقانه شنیدم.
بزرگترین اشتباه را زمانی کردم که عاشق تو شدم؛ بهت اطمینان کردم.
بزرگترین اشتباه را زمانی کردم که خودم را به آغوش گرم تو سپردم
***
من ميميرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگی من
نيست! مرگ من ، انتقامی است که زندگی من
، از جعل کننده ی نام خودش می گيرد؟. من
ميميرم تا زندگی زير دست و پای مرگ
نميرد!... مرگ من، عصيان يک زندگی است که
نمی خواهد بميرد...!

***
وقتی تو نباشی دقیقه ها مرا دوست ندارند و جاده فراموشم میکند .
وقتی تو نباشی ماه از آسمانم کوچ میکند و ستاره ای کلبه تاریک قلبم را روشن نمی کند.
وقتی تو نباشی انتظار بی معناست و سکوت درد مرا نمی فهمد و واژه هایم به پیشواز مرگ احساس می روند و شعرم اشتیا ق بهار را ندارد .
اگر تو نباشی دیگر مهربانی معنا ندارد و صبح ترانه تازه ای نیست و شب هایم همسفر رویا های از یاد رفته می شوند .
گریه لحظه هایم را پر می کند و پاییز به دنبال دستهایم میگردد .
وقتی تو نباشی خیابانها دیگر بدرقه ام نمی کنند و غربت لابه لای ثانیه هایم سایه می اندازد
احساسم در خیابان های دلهره پرسه می ز ند و هر عابری خاطره تو را برایم می آورد .
. پس بهتر است من هم نباشم.
***
دیر گاهی است دلم سخت مکدر شده است
حجم تنهایی من چند برابر شده است
دیرگاهیست که در خلوت خود می بینم
سایه ای پشت سرم دست به خنجر شده است
وسعت سینه من چند صباحی است عزیز
خالی ازهم همه بال کبوتر شده است
***
|
|
مردمی است که همچنان
که تو را می بوسند
طناب دار تو را می بافند .
***
وقتی دلم برای خودم تنگ می شود
پای عبور ثانیه لنگ میشود
باور کن ای عزیز که زندگی بدون عشق
چیزی شبیه حرکت آونگ میشود
وقتی که من توام و تو هم رفته ای سفر
آن وقت دلم برای خودم تنگ می شود

رفته بوديم که دور از انظار ديگران ، ساعتی با سرگردانی يک عشق بی پناه ، زير روشنايی مات ماه ، گردش کنيم ...
آسمان کاملا صاف بود . مهذا ، پاره ابری سياه ، صورت نازنين ماه را ، در سياهی خود ناپديد کرد ... گفتم : آسمان به اين صافی ، معلوم نيست اين قطعه ابر سياه ، از گريبان ما چه مي خواهد ، ... اشاره به ابر کرد ، آهی کشيد وگفت : آن ؟
آن ابر نيست ! عصاره است . عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است ... روی ماه را پوشانده است ، تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد.

من اشک سکوت مرده در فریادم
داد ی سر و پاشکسته ، در بی دادم
اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
نام شب عشق را که برد از یادم ؟
***
گرچه دل كندن از تو آسان نيست كه برايم به مرگ هم شايد ...
می روم گم شوم در انبوه خاطراتی كه بعد ِتو بايد ...
بعد از اين استکان زهرآلود ، چون پروانه به خواب خواهم رفت
جای قند و نبات، عزراييل بر سرم گرد مرگ می سايد
آرزوهای كوچكم را حيف می برم با خودم به گور اما
آرزو می كنم تو خوش باشی ، حسرتت بر غمم می افزايد
مجلس ختم من كه می آيی ، يك لباس سفيد بر تن كن
بارها گفته ام به تو عزيزم ! رنگ مشكی به تو نمی آيد
***
اگرزندگی مرگ است و مرگ هم زندگی
پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی
من به مردن راضیم ,لیکن نمی آید اجل

***
بخون و كمي با من همدردي كن.اين حرف دل منه.
مي خوام داد بزنم ولي صدام در نمياد.مي خوام گريه كنم ولي دريغ از يه قطره اشك.مي خوام از اين دنياي پوچ فرار كنم ولي انگار من رو بستن به اين دنيا.هر كاري مي كنم كه هر چي بين خودم واين دنياي لعنتي هست تموم بشه ولي نميشه.نمي دونم چي كار كنم.
آخه چند روزه دلم خيلي گرفته.خودت هم كه مي دوني وقتي دل آدم بگيره چه حالي ميشه.ديگه دارم كم كم ديونه مي شم.ديگه كم كم دارم مي برم.آره بزار بگن من كم آوردم.بزار بگن نتونستم.آخه مي دوني طاقت ديدن جاي خالي تو رو ندارم.مي دونم تو دلت در مورد من چي فكر ميكني .ولي ديگه برام مهم نيست.من از خودم گذشتم.آره قيد خودم رو زدم.بهت گفتم بدوني من از خودم بي نياز شدم.ديگه به خودم نياز ندارم.مي خوام خودم رو بسپرم دست روزگار دزد.مي خام ببينم زورش به من هم مي رسه كه من رو با خودش ببره .روزگاري كه اين همه ادعا داره.روزگاري كه گنده تر از من رو از پا در آورده.مي خوام من رو هم با خودش ببره.تا ديگه تو اين دزد بازار نباشم.تا ديگه حرف دروغ رو از روي زبون كسي كه مثلا دوستم داره رو نشونم.آره مي خوام برم اين بار هم تصميمم جديه.ديگه نمي تونم ادامه بدم.شماهايي كه داريد اين متن رو مي خونيد.يه روز تو همين وبلاگ خبر مرگ من رو مي شنويد.بهتون مي گن كه هومن رفت.ولي نوشته هاش هست.شما من رو نمي شناسين كه براي من اشك بريزين.نه گريه نكنيد.
مي دونيد چي كار كنيد؟وقتي دوتا كه باهم يكي شديد وقتي كه از روي زبون هر دوتاتون دوستت دارم اومد بيرون وقتي كه حاضر شديد براي هم بميريد وقتي كه تصميم گرفتيد طرفتون رو بازيچه قرار نديد وقتي كه هوس رو كنار گذاشتيد براي هم مونديد اون موقع گريه شوق خودتون رو از چشم هاي نازتون جاري كنيد.
من نميتونم ببينم كه بازيچه دست كسي بودم.نمي تونم ببينم كه كسي كه بخاطرش مي مردم كسي كه به خاطرش شبها براش گريه مي كردم و دعا مي كردم بهم خيانت بكنه.
پس بهتره نباشم

***

اشک در چشمانم حلقه زد ترس بر وجودم چیره شد زندگی بیهوده شد حسرت عشقی به جا مانده به دل .
منطق یخ بسته ام بشکسته شد.زندگی بیهوده شد.شک نه تنها تار و پودم را شکافت.
زندگیم را گرفت.غایتم را هم ربود وعاطفه بیگانه شد
خود پرستیم مرا در خود شکست .زندگی بیهوده شد.عاطفه بیگانه شد خنده هایم تا ابد پایان گرفت مرگ بر من خنده زد .
خنده هایم کشته شد .عاطفه بیگانه شد زندگی بیهوده شد.لذّتم تا بینهایت پوچ شد. شور و شوقم کور شد.
عاطفه بیگانه شد.زندگی بیهوده شد .
***
سرد هوا. بارون می باره
شبای پاییر چه حالی داره
تو خیابون سیگار تو دستم
دودش تو سینه حبسش میکردم
مثل خودم که تو دنیا حبسم .سیگار تو دستم
پک میزنم هی داره می سوزه مثل خود من
چاقو تو جیبم درش میارم
رو رگ گردن آروم می ذارم ولی می ترسم
بارون می باره چه خسته ام من
کبریت روشن
سیگار بعدی
فکر گذشته قلب شکسته دستای بسته یه مرده خسته تو شهر به
این بزرگی تنها نشسته
فکر گذشته همش شکنجه دست فرشته تو سرنوشتم غمو نوشته
سیگار بعدی
چه خسته ام من سرمای پائیزاز غصه لبریز
توی پاییز
سیگار نصفه
چاقو تو دستم یه خط رو بازو
چه خون گرمی میاد ازون تو
با خون گرمم با نوک چاقو من می نویسم:
تولد ـ رنج ـ مرگ

در زمستان جدائی روز و شب گفتم به خویش
ياد ايامي كه با هم نو بهاري داشتيم
الفت شبهاي ما را روزگار از ما گرفت
اي خوش آنروزي كه با هم روزگاري داشتيم
***
کوچه تاریک است و من تنهای تنها
سایه ام آهسته آهسته به دنبالم
می نشینم گوشه ای خسته ز افکارم
سرد سرد است دود سیگارم
غرق اوهامم
چشمهایم خیس خیس
دست هایم سرد سرد
مرگ را حس می کنم
می زنم زانو بر سر تابوت روحم
بوی نفرت می دهد
لاشه ی یک سگ همین نزدیکی افتادست
تکه ای از چشم روحم در دهانش
شاید مزه کردست طمع زجر و رنج و واقعیت را
خاک را با پنجه هایم می کنم
لاشه ی روحم به خاک می برم
روی قبرش می نویسم با خون خود
روح مردی خسته از دنیا
آه................
یاد دارم صورتش را
سینه ی پر کینه اش را
چشم های خسته اش را
آه خسته از اوهام خویشم
عابری رد می شود
زیر لب می گفت: زندگی زیباست
نیشخندی می زنم
می نشینم گوشه ای خسته ز افکارم
سرد سرد است دود سیگارم
***
روزی که می گفتی من با تو میمانم.. روزی که دانستی من بی تو میمیرم .روزی که با عشقت بستی به زنجیرم بازنده من بودم. این بوده تقدیرم .خوش باوری بودم پیش نگاه تو هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو.
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم در قبله گاه عشق بودی تو معبودم آرام و آهسته در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو ....
من با نفس هایت نام تو رو خواندم.
عشق تو چون برگی در دست طوفان بود دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود .روزی که گفتی دیگر نمی مانم گفتم که می میرم گفتی که می دانم...
باور نمی کردم هر گز جدایی را آن آمدن با عشق این بی وفایی را.
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
***

آری مرگ آخر زندگی من است.
می دانم
وچه واژه قشنگی است این مرگ.
***

چه آسوده خفته ای و گرمای تنت در آب جاریست.
***
